عباس دست طلا!

«...این اهدایی مردم مشهد است، البته نو فرستادند. داشته می آمده که متاسفانه در راه تصادف می کند. اگر عرضه دارید یا علی! آستین بالا بزنید و سرپایش کنید. اگر نه هم برگردید تهران!شما را به خیر و ما را به سلامت. می بینید که اینجا فنی کار کم نداریم». نگاهی به زیر و روی ماشین می اندازم بهترین فرصت است که خودی نشان بدهم گفتم: ببین برادر ما عمرمان را ته گاراژها با دود و روغن سوخته سیاه کرده ایم کار کوچکی از ما خواسته ای پس فردا یکی بفرست بیاید ببردش. با تعجب می گوید: چه می گویی حضرت آقا! بچه های ایران ناسیونال نتوانستند درستش کنند اگر بتوانید ده روزه هم تحویل دهید مردانگی تان پیش ما ثابت است!... روز دوم قبل از غروب فرمانده را صدا می زنم تا می آید پشت فرمان می نشینم و استارت می زنم. فرمانده اطراف ماشین می چرخد و بریده بریده چشمی هم به من می اندازد و می گوید: تا از نزدیک نمی دیدم خودم هم باورم نمی شد!خدای من شما نابغه اید!... (عباس دست طلا: داستانی از زندگی حاج عباسعلی باقری، نوشته محبوبه معراجیپور، انتشارات فاتحان)
امروز جبهه فرهنگی، نیرو نیاز دارد. دشمن از هرسو حمله خود را آغاز کرده است. امروز دیگر صدای مهیب شکستن دیوار صوتی شهر را نمی لرزاند، امروز دیگر صدای زوزه خمپاره ها خبر از خطر نمی دهد. امروز خط مقدم جبهه فرهنگی، نیاز به دست طلاهایی دارد تا طلایه دار مبارزه و جهاد فرهنگی باشند. امروز اگر مسجد، خالی از جوانان شد، یعنی سنگر ما را گرفته اند پس پیش به سوی سنگر ها!